داداش عادل دوست داشتنی

درخواست حذف این مطلب
afbeeldingsresultaat voor ‫ø¹ú©ø³ ø´ù‡ûŒø¯ ø¹ø§ø¯ù„ ø­ø§ùˆûŒ ø²ø§ø¯ù‡â€¬â€Ž شاید یکی از شیرین ترین خاطره هام یکی دوسال خوابگاه کنار بهترین دوستام بود، بیرون رفتنامون،کنار ساحل رفتن و درس خوندن و کلی خاطرات دیگه یکی از پنج شنبه های خوابگاهی که به خاطر امتحانات خونه نرفته بودیم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم گ ار ی بوشهر، بهشت صادق فضا حس و حال خاصی داشت... بوی عود،بوی گلاب و صدای دلنشین آقای تشکری و اون مداحی قشنگشون : یاد شهییییدان،یاد عزیزان، یاد هدایت... آدم میرفت تو یه عالم دیگه... همینطور طول گ ار رو قدم میزدیم و سرقبر هر شهیدی توقف میکردیم و مشغول ذکر وقرآن بودیم که رسیدیم قطعه دوم دقیقا جایی که منو موندگار کرد، وایسادم انگار نگاهم به قاب ع شهید قفل شده بود یه نگاه به قاب و یه نگاه به نوشته های روی قبر...شهید عادل حاوی زاده - غروبی با چهره ی خونین از جزیره ی مجنون جنوبی بال دربال ملائک پرکشید...عادل فقط شونزده سال داشت، دوستام رفته بودن قطعه ی بعدی ولی من هنوز وایساده بودم اومدن دنبالم، دوستم دستمو کشید و گفت: وا بیا دیگه کجاااایی؟ نیمه ی گمشده تو مگه پیدا کردی؟ ...هیچی نگفتم یه نگاهی به ع شهید کرد وگفت خداااای من کجا پیداش کردی؟ چقد شما دوتا شبیه همین! بقیه ی بچه ها اومدن و گفتن چیه چرا همینجا وایسادین؟ خلاصه اونا هم با تعجب و خنده میگفتن چقد شما دوتا شبیهین، با این تفاوت که ناجی مظلومیتت همراه با آب زیرکاهیه خخخ این شهیده آب زیرکاه نیست که...خلاصه دیگه از اون روز عادل شده بود داداش من هروقت میرفتیم مثل باد خودمو میرسوندم سر قبر عادل، شده بود سنگ صبور من، چشمای مظلومش جواب سوالامو میداد... هر وقت حوصله ی هیچ ی رو نداشتم و دلم میگرفت تنهایی میرفتم بهشت صادق، بعداز ظهرای بوشهر دلت بگیره باید بری ساحل...ولی خب ساحل تنهایی اصلا جالب نبود و نمیشد ولی گ ار میشد تنهایی برم، به قول یکی از دوستام هر وقت هندزفری و واکمن رو دستم میدید میگفت یا منشاویه یا حسام؟ بعد هندزفری رو میکشید از گوشم اگه حسام بود با اون آهنگ معروف تنهاااایم بی بی سامانم ...مددی رسان ای خداااا میگفت الان دیگه از اون موقعهاست که نباید سربه سرت بذارم خخخ اون موقع فقط گ ار جواب میداد.. .حیف ع عادل الان پاک شده روی گوشی نشد آپلودش کنم، وقتی ازدواج و از بوشهر رفتم بچه ها جای من میرفتن سرقبر عادل دوست داشتنی...بعد یه بار با هیجان بهم زنگ زدن : ناااااجی پدر و مادر عادل رو این هفته دیدیم اومده بودن گ اررر کلا رفتن شیراز، قصه ی تو رو براشون تعریف کردیم، گفتند مامان عادل حس بغض گرفته و خیلی دلش میخواسته تو رو ببینه بهش گفته بودن خیلیا فکر می د خانواده خود عادل هست اینجا میدیدنش و حالا بعد از گذشتن سالها دوباره برگشتم بوشهر، بازم اینجام کنار دوستام وباز راحت میشه رفت پیش عادل، و بازم خدا رو شکر کلاسم خیلی نزدیک گ ار هست،فقط این روزا خییییلی دلتنگ زی بودم و دیروز اینقدررر گرم بود که نتونستم برم پیشش، روحت شاد داداش عادل من