قصه های حرم(سوسک)

درخواست حذف این مطلب
از این پست به بعد برا خاطرات حرم رضاعلیه السلام و یا خاطرات ماه مبارک رمضان رو فقط میذارم...امروز چون نمیخوام زیاد غمناک بشه یه خاطره ی شیرین و خنده دار از حرم میذارم...یه شب توی حرم زیبای آقا یا بهتره بگم بهشت رضوی قدم میزدیم،کلی تو حال و هوای حرم بودیم، تشنه شدیم رفتیم کنار آبخوری آبخوریهای صحن جامع رضوی، همینطور که حرف میزدیم رسیدیم کنار آبخوری حالا جالبه که هنوز لیوان هم بر نداشته بودیم همش تو حال و هوای حرفامون بودیم یهویی گفتم قرار بود آب بخوریماااا .. لیوان برداشتیم بعد یهویی نگاهی به زیر پامون انداختم نزدیک من یه سووووسک بود، خیلی خودمو کنترل آبروریزی نشه جیغ بزنم نمیدونم از کجا پیداش شده بود آروم به دوستم گفتم خداکنه خودشو کنترل کنه طرف من نیاااااد بذاره آب بخورم من اصلا حواسم به اطرافم نبود یه آقایی کنارآبخوری بود گفت آخه بزنینش خب خانم چرا بترسین؟ بعد تو دلم گفتم اصلا به این چههه؟ این کجا بود دیگه... گفتم نه نمیترسم اصلا! سوسک حرمه چیکارش دارم...حالا دوستمم برا دوتامون لیوان آب رو پر کرده بود که بخوریم، خندش هم از کلمه ی سوسک حرم من گرفته بود سعی خودمو ریل نشون بدم و آب بخورم و شروع به آب خوردن اصلا این آقا هم انگار سرلج ما وایساده بود آب میخورد بعد وسط آب خوردنم بودم که یهویی سوسکه پر زد خودشو رسوند نزدیکم، وای منم لیوان رو انداختم چادر دوستمو گرفتم گفتم آ ش سوسکه کار خودشو کرد...تو همین حرفا بودم که یهویی یه کفشی محکم فرود اومد روی سوسکککک منم انگار ی دیده باشم با تعجب نگاه دیدم همون آقاهست گفتم کشتینش؟؟؟آقاهه گفت بلهههه چرا آخه شما بترسین چه کاریه؟ بعدم در حالی که خودش رو شوالیه شجاعی نشون میداد رفت منم به دوستم گفتم اییین چش بود؟ چیکاره سوسکه داشت آخه؟ سوسک حرم آقا بود خب... دوستم گفت ناجی خواهشا آب بخور بریم که منو کشتی از خنده بریم که سوژه شدیم امشب...