جشن میلادت ستاره باران

درخواست حذف این مطلب
جشن های خاصی که از کودکی یادم میاد نیمه شعبان بود و ۲۲ بهمن بقیه جشن نبودند معمولا عید بودند و شادیهای همگانی اون موقعها تصور خاصی از زمان علیه السلام نداشتم ذهن ک نه بود دیگه بزرگتر شدم و وارد دنیای نوجوانی و جوانی شدم و تو شدی ناجی دلم ناجی مهربان! همه جای شهر آذین بندی شده بود امشب همه جای شهر اسمت مزین شده بود ، راستش توی این شلوغیها بیشتر دلتنگت بودم . ..ناجی همیشگیم دلتنگی که همیشه هست اصلا سوز دل تمامی ندارد اصلا یادت هم شیرین است، درست است انتظارمان لایق آمدنت نبود ولی انتظار تو لایق وصال بود ،نبود؟ نمیدانم چقدر طول بکشد...نمیدانم چقدر عمرم کفاف بدهد باشم باشم و بیایی؟باشم و حکومت زیبایت را ببینم؟ خدایا خودت میدانی تمام حجم آرزوهای من خلاصه شده اند به همان زمان موعود. .. پس فرصتی تا ظهور؟؟؟ سالهاست هر روزه ام این بیت شعر است بگذارید که از بتکده یادی م من که با دست بت میکده بیدار شدم

معلمهای دوست داشتنی من

درخواست حذف این مطلب
این هفته به نام مقدس معلم مزین شده دوست داشتم از معلمای خودم بنویسم و خاطراتی که فراموش نمیشن... همیشه با اسم معلم اولین معلم دبستانمون یادمون میاد ...معلم سال اول فراموش شدنی نیست معلم دوست داشتنی سال اولم خانم خادمی بود.. .خیلی دوست داشتنی و مهربون بود چند سالی هست فوت شدن،خدا رحمتشون کنه، با خودش تمام خاطرات خوش سال اول رو برد...سال اول دیگه غم انگیزه...چون حلقه ی وصلش نیست بین همه ی معلمهام خیلی مدیون معلم سال پنجمم هستم خانم مسعودی نیا...نقش مهمی داشت تو زندگی من شاید زودتر از همه متوجه قلم به دست بودنم شد و علاقه ی ادبیات نگارشی گاهی وقت انشاء یه جای خلوت پیدا میکرد میگفت جداگونه بشین احساست رو به کار ببر و با تمرکز قلم بگیر دستت بنویس...یادش بخیر چه روزای خوبی بود بعضی دانش آموزا امتیازات خاصی داشتن که مدرسه ناخودآگاه بهشون اهمیت میداد مثلا والدین فرهنگی، ثروت زیاد یا خلاصه از این دست چیزا برا من که از یه خانواده معمولی بودم اینقدر اهمیت یه معلم به استعدادهام شیرین بود و همینقدر برا عده ای از همکلاسیها حسادت برانگیز یادمه نقاشیمو فرستاد صدا وسیما...بیشتر بچه ها روزی که نقاشی من پخش شده بود دیده بودن با یه ذوقی برام تعریف ولی خودم ندیدم... خانم مسعودی نیا بهمون یاد داد همیشه وقت خواب یه سوره ی قرآن هر چقدر کوچیک بخونیم... و یکی دیگه از معلمهام نگارگریمون بود آقای طریقت که نقاش معروفی بودند توی منطقه ی ما...خیلی بهم تاکید میکرد قلم مو رو رها نکنم و بهم امید داشت طریقت هم منو با نگارگری بهشتی فرشچیان آشنا کرد من واقعا نگارگریهای فرشچیان رو با دید همون عشق بهشت میبینم و دوستشون دارم... شاید نتونم تمام حسی که دارم رو بیان کنم چون قلم عاجزه و در آ نام دوست داشتنی ترین زندگیم رو مینویسم ی که هیچ وقت ندیدمش از نزدیک ولی بالاترین مقام ی رو برام داره مرحوم محمد صدیق منشاوی ...مرتل ترین قاری جهان صدای پنجره ای رو به ملکوته...روحم به پرواز در میاد و قلمم عاجزه وصف کنه ... خدایا همه ی این نعمتها رو تو به من بخشیدی و چه نعمتهایی بالاتر که هنوز نه در تصورم میگنجه و نه خبر دارم... تو را سپاس ای یگانه معلم هستی ای خدای من

گربه ی ملوس

درخواست حذف این مطلب
دوران بچگی من خلاصه شده بود توی نقاشی کشیدن و کارتون و برنامه کودک همیشه هم تو خونه داشتم خودم تنهایی تئاتر بازی می ...مخصوصا تابستونا که من اجازه بیرون رفتن نداشتم...معمولا همه ی تابستونا گرما زده میشدم واسه همین مامان فقط عصرای رو به غروب و شب اجازه ی بیرون رفتن و بازی با دخترای همسایه و فامیل رو بهم میداد...همش هم غرق توی تخیلات و کارتون های تلویزیون بودم دختر عموهام و آبجیام اسممو گذاشته بودن هانیکو تاچیبانا...میگفتن شدی عینهو اون یه روز که تنها بودم گفتم منم باید عین این کارتونا یه حیوون خونگی داشته باشم خب چی بهتر از گربه؟ چیز دیگه ای نمیشه نگه داشت...یادمه یه گربه پیدا اسمشو گذاشتم سیلا...ولی خب اهلی نمیشد بعد مدتها یه بچه گربه سیاااااه داشت میومد تو حیاط خیلی هم مظلوم و حیوونکی بود من تو نخ اهلی ش بودم .. .یهویی چشماش برق زد...چه باحال اسمش معلوم شد ، اسمشو گذاشتم براق براق دیگه کم کم شد گربه ی من...چقدر دوستش داشتم براق گربه ی خیلی با ادبی بود همیشه حد خودش رو نگه میداشت اصلا هم اذیت نمیکرد ،هیچ وقت یادم نمیاد چیزی بدون اجازه برداشته باشه...تا بهش نمیگفتم بخور نمیخورد...مامان وبابا همیشه میگفتن نباید بهش دست بزنی ...منم که نمیتونستم کی براق رو بغل می میرفتم تو حیاط باهاش بازی می ...اونم که من هر جا میرفتم دنبالم راه میفتاد...اونقدر دست آموز شده بود که عمم بهم گیر میداد میگفت این جنه...و گرنه گربه حرف حالیش نمیشه که بندازش بیرون... منم اصلا تو کتم نمیرفت...یه مدت مامان اینا شدن علیه براق و گفتن راهش نده خونه...منم همش گریه می ولی بی فایده بود براق هم مجبور شده بود بره جوجه های همسایه رو بخوره... همسایه هم برا تلافی سم ریخته بود توی غذا که بیاد بخوره نگو پنج تا از مرغاش اومدن ازش خوردن و جا در جا مردن.. .خون خونشو میخورد اومده بود خونه ی ما میگفت تو رو خدا بهش بگین آقا حیدر دیگه جوجه نداره دست از سرم ورداره خخخخ آ راستی یادم رفت براق اون موقع تقریبا ده سالش بود گمونم دو تا بچه به نام کیتی و دانی هم داشت که سالها بود خونه ی ما مونده بودن...کم کم بابا و مامان راضی شدن براق دوباره برگرده خونه... خلاصه براق زنده بود تا۱۲ ساله شد و من پیش ی بودم که یه هفته ناپدید شد...خیلی نگرانش بودم ولی خب شاهدان عینی توی باغ دیده بودن کشته شده ... من خیلی ناراحت بودم...آبجیم هم معلم بود و یه شهر دیگه از استان بود تماس گرفته بود خونه وقتی شنید کلی گریه کرد واسه براق... خلاصه الان سالها میگذره و من هر گربه ای میبینم براق یادم میاد...خیلی دوست داشتنی بود...و کل فامیل و دوستامون همیشه به نیکی ازش یاد میکنن خخخ گاهی دلم میخواد یه بار دیگه میشد ببینمش...خییییلی خاطره های خوشی ازش داریم همه ی خانواده و دوستامون... دقیقا همچین تاریخی بود که دیگه براق ناپدید شد.. .کیتی و دانی هم بعد رفتن من از خونه ی پدری رفتن و این پرونده مختومه شد...

تب فوتبال

درخواست حذف این مطلب
یادمه اولین باری که به فوتبال علاقه مند شدم دوم ابت بودم یکی از بازیهای ملی رو پخش میکرد تلویزیون و منم از دروازه بانی عابدزاده خوشم اومد کلا شدم طرفدار عابد زاده...بعدشم هم بالطبع طرفدار پرسپولیس شدم خانواده ما تقسیم عادلانه بود سه نفر از بچه ها پرسپولیس سه نفر هم استقلال زمان بچگی خیلی هواداری و اینا نداشتیم، نهایت خونه ی جان که میرفتیم یه پسر داشتیم (خدا رحمتش کنه تو جوونی فوت شد) همش میگفت اگه از پرسپولیس بدنگین بهتون فلان خوراکی رو نمیدم...اونم با داداش بزرگم کل کل داشت و گرنه بحث جدی نداشتیم هرچی بزرگتر شدیم تب فوتبال بیشتر شد و تعصبات ما بچه ها بیشتر...یادمه من همش میرفتم لباس قرمز میگرفتم آبجیم هم استقلالی بود کلی با من لج میکرد و دعوا...خواهر و برادر بزرگترم به دلایل شغلی آ هفته خونه بودن و بعضی مواقع هم نبودن کلا. ..فکرشو ین یه خواهر بزرگتر از خودم و دوتا داداش توی خونه مرتب باهام کل کل می بابام هر سرلجشون میومد طرفداری پرسپولیس میگفت دخترمو تنها گیرآوردین شما سه تا...بعد شعار میداد اونا هم با من قهر می خخخ یادمه یه بار پرسپولیس واستقلال بازی داشتن پرسپولیس بازی رو برد...خواستم برم اتاق لباس قرمزمو بپوشم ولی دیدم خیلی اوضاع ابه کی میخواد به دادم برسه...ولی خب آبجی از من بزرگتر بود و زورش میرسید باهام قهر کرد اصلا میگفت جلو چشمم راه نرو که ف ت ابه ... خلاصه یه ور اتاق پوسترای من بود و بازیکنای پرسپولیس و منچستر یونایتد یه ور دیگه مال اونا ولی خب ع ای من بیشتر بود،یه دفتر هم داشتم اون موقع ع ای بچه های پرسپولیس و یه سری شعر گذاشته بودم هنوز دارمش... بازیهای ملی هم میرفتم براشون شعر میگفتم بیشتر از پرسپولیسیها میذاشتم باز اینا با من قهر می ...تو حیاط هم زیاد فوتبال بازی میکردیم همیشه هم من دروازه بان بودم داداشم میگفت خب خوبه به عابدزاده رفته خخخ پیش ی که بودم تصمیم گرفتم کم کم فوتبال نگاه نکنم تا تعصباتم کمتر بشه، تقریبا عرق مذهبیمم داشت شکل میگرفت و کم کم فاصله گرفتم از تب وتاب فوتبال.. .دیگه فوتبالها رو به مرور حذف و اعصابم آروم شد بقیه هم همینطور...فقط موند اون پرسپولیسی بودن که هنوز هم ذره هاییش تو وجودم مونده و دیگه حذف نمیشه . .. تقدیم به دوستای وبلاگی تب فوتبالی

داداش عادل دوست داشتنی

درخواست حذف این مطلب
afbeeldingsresultaat voor ‫ø¹ú©ø³ ø´ù‡ûŒø¯ ø¹ø§ø¯ù„ ø­ø§ùˆûŒ ø²ø§ø¯ù‡â€¬â€Ž شاید یکی از شیرین ترین خاطره هام یکی دوسال خوابگاه کنار بهترین دوستام بود، بیرون رفتنامون،کنار ساحل رفتن و درس خوندن و کلی خاطرات دیگه یکی از پنج شنبه های خوابگاهی که به خاطر امتحانات خونه نرفته بودیم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم گ ار ی بوشهر، بهشت صادق فضا حس و حال خاصی داشت... بوی عود،بوی گلاب و صدای دلنشین آقای تشکری و اون مداحی قشنگشون : یاد شهییییدان،یاد عزیزان، یاد هدایت... آدم میرفت تو یه عالم دیگه... همینطور طول گ ار رو قدم میزدیم و سرقبر هر شهیدی توقف میکردیم و مشغول ذکر وقرآن بودیم که رسیدیم قطعه دوم دقیقا جایی که منو موندگار کرد، وایسادم انگار نگاهم به قاب ع شهید قفل شده بود یه نگاه به قاب و یه نگاه به نوشته های روی قبر...شهید عادل حاوی زاده - غروبی با چهره ی خونین از جزیره ی مجنون جنوبی بال دربال ملائک پرکشید...عادل فقط شونزده سال داشت، دوستام رفته بودن قطعه ی بعدی ولی من هنوز وایساده بودم اومدن دنبالم، دوستم دستمو کشید و گفت: وا بیا دیگه کجاااایی؟ نیمه ی گمشده تو مگه پیدا کردی؟ ...هیچی نگفتم یه نگاهی به ع شهید کرد وگفت خداااای من کجا پیداش کردی؟ چقد شما دوتا شبیه همین! بقیه ی بچه ها اومدن و گفتن چیه چرا همینجا وایسادین؟ خلاصه اونا هم با تعجب و خنده میگفتن چقد شما دوتا شبیهین، با این تفاوت که ناجی مظلومیتت همراه با آب زیرکاهیه خخخ این شهیده آب زیرکاه نیست که...خلاصه دیگه از اون روز عادل شده بود داداش من هروقت میرفتیم مثل باد خودمو میرسوندم سر قبر عادل، شده بود سنگ صبور من، چشمای مظلومش جواب سوالامو میداد... هر وقت حوصله ی هیچ ی رو نداشتم و دلم میگرفت تنهایی میرفتم بهشت صادق، بعداز ظهرای بوشهر دلت بگیره باید بری ساحل...ولی خب ساحل تنهایی اصلا جالب نبود و نمیشد ولی گ ار میشد تنهایی برم، به قول یکی از دوستام هر وقت هندزفری و واکمن رو دستم میدید میگفت یا منشاویه یا حسام؟ بعد هندزفری رو میکشید از گوشم اگه حسام بود با اون آهنگ معروف تنهاااایم بی بی سامانم ...مددی رسان ای خداااا میگفت الان دیگه از اون موقعهاست که نباید سربه سرت بذارم خخخ اون موقع فقط گ ار جواب میداد.. .حیف ع عادل الان پاک شده روی گوشی نشد آپلودش کنم، وقتی ازدواج و از بوشهر رفتم بچه ها جای من میرفتن سرقبر عادل دوست داشتنی...بعد یه بار با هیجان بهم زنگ زدن : ناااااجی پدر و مادر عادل رو این هفته دیدیم اومده بودن گ اررر کلا رفتن شیراز، قصه ی تو رو براشون تعریف کردیم، گفتند مامان عادل حس بغض گرفته و خیلی دلش میخواسته تو رو ببینه بهش گفته بودن خیلیا فکر می د خانواده خود عادل هست اینجا میدیدنش و حالا بعد از گذشتن سالها دوباره برگشتم بوشهر، بازم اینجام کنار دوستام وباز راحت میشه رفت پیش عادل، و بازم خدا رو شکر کلاسم خیلی نزدیک گ ار هست،فقط این روزا خییییلی دلتنگ زی بودم و دیروز اینقدررر گرم بود که نتونستم برم پیشش، روحت شاد داداش عادل من

قصه های حرم(سوسک)

درخواست حذف این مطلب
از این پست به بعد برا خاطرات حرم رضاعلیه السلام و یا خاطرات ماه مبارک رمضان رو فقط میذارم...امروز چون نمیخوام زیاد غمناک بشه یه خاطره ی شیرین و خنده دار از حرم میذارم...یه شب توی حرم زیبای آقا یا بهتره بگم بهشت رضوی قدم میزدیم،کلی تو حال و هوای حرم بودیم، تشنه شدیم رفتیم کنار آبخوری آبخوریهای صحن جامع رضوی، همینطور که حرف میزدیم رسیدیم کنار آبخوری حالا جالبه که هنوز لیوان هم بر نداشته بودیم همش تو حال و هوای حرفامون بودیم یهویی گفتم قرار بود آب بخوریماااا .. لیوان برداشتیم بعد یهویی نگاهی به زیر پامون انداختم نزدیک من یه سووووسک بود، خیلی خودمو کنترل آبروریزی نشه جیغ بزنم نمیدونم از کجا پیداش شده بود آروم به دوستم گفتم خداکنه خودشو کنترل کنه طرف من نیاااااد بذاره آب بخورم من اصلا حواسم به اطرافم نبود یه آقایی کنارآبخوری بود گفت آخه بزنینش خب خانم چرا بترسین؟ بعد تو دلم گفتم اصلا به این چههه؟ این کجا بود دیگه... گفتم نه نمیترسم اصلا! سوسک حرمه چیکارش دارم...حالا دوستمم برا دوتامون لیوان آب رو پر کرده بود که بخوریم، خندش هم از کلمه ی سوسک حرم من گرفته بود سعی خودمو ریل نشون بدم و آب بخورم و شروع به آب خوردن اصلا این آقا هم انگار سرلج ما وایساده بود آب میخورد بعد وسط آب خوردنم بودم که یهویی سوسکه پر زد خودشو رسوند نزدیکم، وای منم لیوان رو انداختم چادر دوستمو گرفتم گفتم آ ش سوسکه کار خودشو کرد...تو همین حرفا بودم که یهویی یه کفشی محکم فرود اومد روی سوسکککک منم انگار ی دیده باشم با تعجب نگاه دیدم همون آقاهست گفتم کشتینش؟؟؟آقاهه گفت بلهههه چرا آخه شما بترسین چه کاریه؟ بعدم در حالی که خودش رو شوالیه شجاعی نشون میداد رفت منم به دوستم گفتم اییین چش بود؟ چیکاره سوسکه داشت آخه؟ سوسک حرم آقا بود خب... دوستم گفت ناجی خواهشا آب بخور بریم که منو کشتی از خنده بریم که سوژه شدیم امشب...

قصه های حرم( خداحافظی)

درخواست حذف این مطلب
قبل از شروع پست امروزم بگم که دیروز عصر رفتم گ ار پیش داداش عادل عزیزم به یادتون بودم... نمیدونم چرا هر وقت میرم بهشت عادل اصلا فکر نمیکینم از یه پدر ومادر نیستیم ...واقعا داداشه (خیلی دوست داشتنی ) داریم کم کم وارد ماه میهمانی خدا میشیم ، بزرگترین میهمانی خدا من پارسال دهه ی آ ماه مبارک بهشت رضوی بودم جایی که با وجودش دنبال بهشت نمیگردم شوق و دلبستگی من به آقای مهربونیها با نوشتن نیست فقط قصه ی دل هست من همیشه توی دلم باهاش حرف میزنم چون زبانم قاصره یه روز قبل از خداحافظی از بهشت آقا خیلی دلم گرفته بود از لحظه ی ورود واذن حال و هوام بارونی بود و بغض امانمو بریده بود، جای من توی حرم همیشه رواق گنبد الله وردی خان هست یا رواق روبه روی ضریح ،چشم تو چشم شبکه های ضریح شده بودم عین بچه ها ، دست روی کاشیهای رواق میکشیدم و راه میرفتم و اشک بی امان سرازیر بود ... گریه هام همیشه بی صداست بدون هق هق، ولی اشکهامو پنهان میکنم و یه حسی نمیذاره جلو بقیه اشک بریزم ... اون روز عین خیالم نبود که نگاه بقیه بیفته به من یا نه اشک بود و راه رفتن و دست کشیدن به کاشیا، میخواستم رد دستهای محتاجم بمونه اونجا معمولا خیلی اهل ناز واسه خدا واهل بیت هستم، میگفتم میبینی منو آقا؟ دارم میرم؟ دلت میاد من برم؟ فکر نمیکنم فردا رو دووم بیارم برم ... میفتم اینجا رو دستت هاااا فقط راه میرفتم کل قسمتای حرم ...رسیدم کنار راه پله ها فشارم افتاده بود و احساس لرز داشتم و بغضم گرفته بود بدون اشک، خانمی که خادم اون قسمت بود بهم گفت: خانمی اینجا بلند شید جای نشستن نیست اینجا... حالم اصلا خوب نبود ولی بلند شدم ،متوجه شد طبیعی نیستم شونه هامو گرفت گفت: خوبی؟ چی شده؟ راستش حرفم نمیومد توی بغض خیلی آروم گفتم دارم میرم میخواستم خودمو بندازم تو بغلش گریه کنم ولی دیدم زیادی رمانتیک میشه خخخخ بیخیال شدم رفتم ... حتی کفشداری هم با تعجب کفشمو بهم داد رفتم ...اینقد با حسرت در ودیوارا رو نگاه و رفتم تاااا فردا وقت خداحافظی ...اولین بار بود از لحظه ی اذن شوق و شادی توی دلم بود تا لحظه ی خداحافظی..انگار رضای رئوفم دلش نیومد منو با این حال بدرقه کنه ... کرامات آقاست دیگه، همیشه عهده دار من بوده تا حالا هنوز هم توی حس اون روزم موندم که چطور آروم و راحت بودم آقای عزیز و مهربونم دلتنگتم زیااااااد ... تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

زیباترین میهمانی

درخواست حذف این مطلب
بالا ه ماه مبارک رمضان از راه رسید ماه میهمانی خدا، ماهی که تمام روزهای سال دلتنگش هستند ماه سبکبار شدن، ماه عاشق شدن ماهی که خداوند با تمام عشقی که به بنده هاش داره نازشون رو می ه ماهی که فرشته ها دسته دسته با بالهاشون نسیمی میشن برای نوازش گونه های آدمی ماهی که ستاره ها هم عاشقانه به زمین خیره میشن رمضان ماه مبارک و ماه هر لحظه متولد شدن است به همگی دوستای وبلاگی عزیزم حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و امیدوارم تو دعاهاتون به یاد منم باشید... و همگی به یاد هم باشیم توی این لحظات زیبا

قصه های رمضان( اولین روزه)

درخواست حذف این مطلب
همیشه با شروع ماه مبارک رمضان آدم اولین روزی رو که روزه گرفته یادش میاد یادمه اولین روزی که میخواستم روزه بگیرم مامانم اصلا اجازه بهم نمیداد خیلی حساس بود روی این قضیه ... همین الانشم غیر از روزهای ماه مبارک روزه میگیرم حرص میخوره اون سال جشن تکلیف گرفته بودیم و یه عده از بچه ها کامل روزه گرفته بودند ولی مامان منو محروم کرده بود و میگفت سن تو از اونا کمتره ... خب شاید حق داشت تو دهه ی شصت از این کارا که شناسنامه رو بزرگتر بگیرن معمول بود و بچه های کلاس چون همه آشنا بودند میدونستند یک سالی از اونا کوچیکترم... بیشتر موقع دستم مینداختن نمیدونم چه عجله ای داشتیم برا بزرگ شدن؟ چقد یادمه حرص میخوردم وقتی بچه ها میگفتن تو هنوز بچه ای ! خلاصه اون سال هم هر وقت حرف روزه شد اینا منو مس ه می د که مگه تو هم میتونی روزه بگیری؟ تو که بچه ای هنوز به یه مامان رو راضی روز 29 ماه مبارک رو اجازه بده روزه بگیرم اصلا شبش از هیجان درست خواب نرفتم، سحری هم استرس داشتم مامان منو صدا نزنه با اینکه بیدار بودم ولی خودمو به خواب زده بودم که خودش منو صدا بزنه وقتی مامان بیدارم کرد کلی ذوق و سحری خوردم بماند که مامان چقدر مجبورم میکرد بیشتر سحری بخورم، فرداش توی مدرسه یه حسی داشتم میخواستم به همشون بگم منم روزه هستم امروز... بالا ه بچه ها فهمیدن روزه هستم من از همه جا بیخبر ...چند تاشون دست به یکی کرده بودن اومدن گفتن ااااا تو هم روزه ای؟ گفتم: آره پس چی...دیدین منم روزه گرفتم؟ گفتند پس احتمالا احکام روزه هم مامانت بهت یاد نداده گفتم مگه احکام چی داره من که همه رو بلدم ... یکیشون گفت اگه بلد بودی که از اول صبح تا حالا آب دهنت رو قورت نمیدادی با تعجب گفتم آب دهنمو قورت ندم ؟ گفت آره دیگه من هرروز بابام برامون رساله میخونه قورت دادن آب دهان روزه رو باطل میکنه...ولی خب چون تو خبر نداشتی از الان رعایت کن روزت درست باشه... هی خدا منم باور اون روز برام شده بود یه قرررررن خونه که رفتم نخو دم از ترس اینکه آب دهنمو قورت بدم توی باغچه نشسته بودم با حسرت آب خوردن هر چی گنجشک و گربه و دونه جمع مورچه بود نگاه می که خوشا به حالشون ...مامانم که دقت کرده بود من اصلا تو خونه نمیرم اومد یه بار توی باغچه دید سرگرم بازی با گل وعلف و اینام...دوباره اومد دیگه ایندفعه ای بهم گیر داد که رنگ به رو نداری و دهنت کامل کامل خشک شده و دیگه مجبورم کنی آب بهت میدم روزتو بخوری خلاصه مامان کلی که گفت منم اعتراف بهش گفتم چه خبره... گفت ای خدا بذا من مامان اینو ببینم الکی تو رو دست انداختن دختر...مگه آب دهن روزه رو باطل میکنه خیلی ذوق بالا ه نجات پیدا ساعتای آ اون روز رو افطار هم برام تجریه ی خیلی شیرینی بود ...عاشق رنگینک بودم مامان درست کرده بود و تازه گفتم فردا هم باید روزه بگیرم ، مامان هم قبول کرد ولی خب صبح که با گریه رفتم سراغ مامان که چرا بیدارم نکردی مامانم کلی منو بوسید وبغلم کرد و گفت عزیزم سحری اعلام امروز عید فطره... من اینجوری مامانم اینجوری و این خاطره ی روزه اولی هنوز تا هنوز شیرین و خنده دار برام باقی مونده البته بگم دوستامم شانس آوردن عید فطر شد و فرصت نشد دعواشون کنم

نسل سوخته؟

درخواست حذف این مطلب
یکی باز حواسش نبود گفت دهه شصتیا نسل سوخته بهشون میگن.. آخه چطور دلشون میاد...سرلج میگنا... والا نسل ما گل سرسبد همه ی نسلها هستش آخه یه نسلیم که پرچممون بالاست...رونق دادیم به تعداد اعضای خانواده یه نسل بی ادعایی هستیم که با زورگوییهای دهه پنجاهیها کنار اومدیم با لوس بازیهای دهه هفتادیها هم ساختیم البته دهه هفتادیا باز بهتر پنجاهیها بودن.. . خیلی زورگو بودن بزرگ شدن بهتر شدن به نسبت قبلا توی فامیل ارشدهای هر خونواده دهه پنجاهی بودن دیگه ارباب خودشون رو حساب می .. .الان رونق جمعشون ما هستیم....والا خودشون اعتراف میکننا... سارا تو ناراحت نشیا دهه هفتادیا خیلی خوبن فقط ظرف نمیشورن طفلیها...ولی خب نوستالوژیای ما با شما مشترکه... کلا نسلی بودیم هم محتاط و هم به روز...خوشفکر هم بودیم و هستیم...گمونم نسل ما خوشتیپ هم باشه خخخخ بااحترام به همه ی نسلا.. . من کلا با هفتادیا میونه ی خوبی دارم هرچند دهه شصتی یه وجه خاااص بین همه شصتیای عزیزه...با کلی خاطره های قشنگ به هر حال نوشته های جالب یادداشت روزانه رو انتقال دادم اینجا.. .تقدیم به همه ی شصتیای خوب و همه ی دهه های محترمی که اینجا سر میزنن...سنگی بیا برا خودمون نوشابه باز کنیم...

نظر شما چیه؟

درخواست حذف این مطلب
سلام. .. یکی از دوستام قصد ازدواج داره. .. بین دلش و عقلش گیر کرده سوال جالبی میپرسه. ..میگه قبل ازدواج عاشق بشم ازدواج کنم یا بعدش عاشق بشم؟ سوالیه که همه تو ذهنشون قبل ازدواج دارن... من گفتم عشق بعد ازدواج این نیست که احساسات خاص پیدا کنی... البته که نباید به زور عقل ی رو به خودمون تحمیل کنیم...وگرنه گول زدنه خودمونه ولی عشق همون حس خوشحالی از کنار هم بودنه احساس خوشبختی و لذت.. .این یعنی انتخابت درسته. ..با تمام اختلاف سلیقه ها به اشتباهات همدیگه هم لبخند زدن...از عصبانی شدن همدیگه هم ناراحت نشدن.. . با یک روز فاصله دلتنگ شدن...اینا عشقه و عاقلانه و زیباست ولی خب زیاد دیدم ایی که عاشق ی بودن بهش نرسیدن و بعدها گغتن خدا بهم رحم کرد. .ایییی چی بود این خخخخ خ ش زیاد دیدما. ..حتی توی پیش وت های فامیل با تمام احترامم برای عشقهای پاک و مقدسی که با معیار عقل به ازدواج منتهی میشن ... حالا به نظر شما عشق و احساسات قبل ازدواج چقدر اهمیت داره؟

حس تلخ تجربه

درخواست حذف این مطلب
شده تا حالا هبوط یه شخص توی ذهنتون رو تجربه کنین؟ مثل آوار بریزه رو سرتون؟ تقریبا همچین حسی رو سال۹۲ توی وبم نوشته بودم این مطلب کپی قسمتی از اون نوشته ی منه.... البته خود شریعتی خیلی زیبا توصیف من فقط حس متقابلم رو از تجربه ی مشابهم با نوشتم.... بار دیگه کتاب هبوط در کویر رو ورق زدم باز هم رسیدم به این فصلش: در باغ اُبسرواتوار چقد میشه درک کرد شریعتی رو اون حسی که تجربه کرده ... اون بها و احترامی که توی ذهنش داده ولی بعد میبینه چقد اشتباه کرده بله آ داستان چقد حس منم این تجربه رو داشتم وقتی دوست داشت هر چه سریع تر از اون کافه بزنه بیرون حس چقد این حس رو تجربه ... اون تصویر دروغینی که نشون میدن از خودشون و اون تصویری که تو ذهن ما مقدس جلوه داده میشه و بعد مثل آوار رو سر آدم ریخته میشه ... خیلی تاسف برانگیزه نمیدونم تا حالا تجربه کردین که یه فردی براتون خیلی قابل احترام باشه بعدش ببینین چقدررر در واقع من واقعیش رو نشده براتون؟... شخصیتهای و تاریخی منظورم نیست دور و بر خودتون رو میگم.. چه حالی داشتین اون موقع؟؟!؟

ای زیباترین لبخند. ..

درخواست حذف این مطلب
به بهانه ی عید بزرگت برایت مینویسم عیدی که تو را به بالاترین جایی رساند که یک مخلوق و یک آفریده میرسد نمی گویم ف بشر. ..که تو ف کائناتی... به بهانه ی لبخندت مینویسم برایت...عیدی که خدا به ما داد تا حضورت را حس کنیم هزاران بار مبعثتت بر وجود نازنینت و ما مبارک باشد چشمانم رد لبخندت را از کوچه های مدینه می جوید و ... و از میان همه ی آدمیان هییییچ ی نیست که از تو برایم عزیزتر باشد باآنکه عاشقانه دلتنگ اهل بیتت می شوم ولی هیییچ نوری برایم برابر نور وجوت نمیشود باز هم در هر نفس شکرررر از جام محبتی که کامم را شیرین کرد حبیبا این زمییین و این زمانه بیشتر از همیشه بهانه ی تو را دارد

لحظه ی آ ...

درخواست حذف این مطلب
همه ی شعرهای شفیعی کدکنی رو دوست دارم خیییلی عمیق و بااحساسه ولی این شعرش رو خیییلی ساله که ورد زبونمه... از دوران تحصیلم دوستش داشتم همه هم به من میگفتن این شعر چی داره اینقد دوستش داری؟ ولی من همش حس میکنم دل من عضو این شعره با این شعر زندگی . .. ما همون گون شعریم که پامون بسته و گرنه کدوم مرغ باغ ملکوتی هست که دلش نخواد پر بگیره و بره و از کویر وحشت دنیا دور بشه لحظه های آ زندگی رو به یادم میاره که نسیم شدم ولی حالا اون گون خسته و مونده از مسیرش هستم به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را «شفیعی کدکنی»

آشتی بارون با خاک...

درخواست حذف این مطلب
پریشب داشتم به این فکر می از آ ین باری که زیر بارون پیاده روی پنج سااااال میگذره اصلا یهویی دلم خواست... زیر بارون باشی بدون چتر و خیس بشی ...بوی خاک بارون خورده هم همه جا رو بگیره حس پرواز به آدم دست میده، انگار یه پرنده باشی خدا چقدر بنده هاشو دوست داره...حالا ب بدون اینکه حرفای شب قبل یادم باشه همینجور که قدم میزدیم هوا بارونی شد... اوه چه صاعقه هایی چقدر چشمگیر بودن...رعد وبرق و یهویی باروووون خدایا شکرت ...بازم لذت زیر بارون رفتن بالا ه بارون با زمین آشتی کرد، بوی عطر خاک همه جا پیچیده بود...البته به لذت زیر بارون رفتنای بچگی که نبود اون موقع بارون نم نم زیااااااد داشتیم تا نیم ساعت تو حیاط بدون چتر میرفتم و شعر میخوندم و هرجا آب جمع میشد پا میذاشتم و یهوو با صدای مامانم به خودم میومدم که: ببیییییین ! مریض بشی نمیبرمتاااا خخخخ همون حرفای شیرین همیشگیش... نه من از بارون مریض میشدم نه مامان منو میبرد حیف شد آدم زیر بارون باید بچگی کنه... تو خیابون که نمیشه جو گیر شد... اصلا انگار باورمون نشده بچه نیستیم همش تو همون حال و هواییم... گمونم اینم خصلت دهه شصتیا باشه که بزرگ تر نمیشن خخخخخ

مشاعره

درخواست حذف این مطلب
اول از همه اعیاد شعبانیه مبارک ... به همه ی دوستان امروز میلاد نور حسین علیه السلام بود که امیدوارم عاقبتمون ختم به حسین علیه السلام باشه امروز روز شیرینی بود از این جهت که از اول صبح تا آ وقتی که بیرون بودیم مجبور به تناول شیرینی جات شدیم عقدکنون... ایستگاههای صلواتی شهر... و آ ین مرحله که توقع داشتم کمی کمی مزه ی تلخ و تند باشه تا از شیرینی راحت باشیم بازم شیرین شد آخه انصافاً بعد یه هفته حلوای تولد نی نی رو بهمون دادن چرا اینقد شیرین؟ خلاصه کالری این همه شیرینی باعث شد راهی به جز مشاعره باقی نمونه و بعدش هم ید توت ... تازه من امشب فهمیدم تو مواقع مجبوری و اینکه جلوی حذف شدنت رو بگیری مجبوری به « یه توپ دارم قلقلیه» رو بیاری خخخخخ باور کنین یه نفر هم آهویی دارم خوشگله خوند. .. من رسماً از جناب حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی شرمنده شدم خخخخ گمونم تا یه هفته هر شعری بخونم خندم بگیره از این مشاعره.. . آهان راستی اضافه کنم یه نفر دم حذف شدن واسه اینکه رومون کم بشه دلبرا جان جان خوند خخخ

نظرتون درباره ی وضعیتهای واتس آپ؟

درخواست حذف این مطلب
سلام به همه ی دوستان...بالا ه ب اردیبهشت با طوفان و بارون و رعد وبرق از ما پذیرایی کرد. ..طوری که طول شب چندین بار بیدار شدیم و رفتیم بالکن وضعیت رو ببینیم... ولی خب موضوعی که میخوام دربارش بنویسم مربوط به طوفان و بارون نیست درباره ی وضعیت گذاشتن های واتس آپ هستش. .. هرچند مدتیه خیلی آسته میرم واتس آپ و برمیگردم وخیلی از دوستان نمیدونن که هستم چون هر کی از دوستان و فامیل رسیده یه گروه زده...حالا این به کنار وضعیت گذاشتن واتس آپ حالا کلا اسمش روش هست وضعیت رو به اشتراک میذاری یه عده اومدن نامه های خصوصی و دلنوشته های عاشقانه به همسر یا فرزند یا دوستشون رو توی وضعیت میذارن...حالا به هر بهونه ای فلانی خیلی خوبی، خیلی عاشقتم...تولدت بهترین روز دنیاس و هزاران حرف دیگه که مجال نیست من هم اهل رودربایستی نیستم به اونایی که خیلی فامیل نزدیک هستند مینویسم مثلا به یکیشون گفتم خب آخه حرف خصوصی عمومیه؟ عمومی کلا خصوصیه؟ الان به ماها چه اینا رو میذاری ...ما رو کشتین آره فهمیدیم خیلی عاشق همید...حالا به خودش بگو کل ملت که نیاز نیست بدونن... به شوخی میگم بهشون بر نمیخوره ولی به قول یکی از دوستان یه چی میگم بذا بهت بر بخوره... چرا اینقد چشم بقیه رو درآوردن مد شده؟ طرف میگه واسه این دوستم وضعیت میزنم تا چشم اون چند نفر در بیاد. . یا میگه برا همسرم وضعیت گذاشتم تا خواهراش بترکن...پناه برخدا خب کلا هدف اینه چشم بقیه دربیاد ولی هندونه زیر بغل یکی دیگه میذارن من خیلی بدم میاد مخصوصا اینکه ع های خیلی خصوصی هم میذارن وضعیت.. . جدیدا هم تمام همت سلفی گرفتنها واسه همینه و تمام وقتی که برا تزیین غذا گذاشته میشه واسه همین وضعیت و اینستاگرامه.. . نظرتون چیه؟

یه دور همی عاااالی

درخواست حذف این مطلب
سلام دوستان ...امیدوارم همگی خوب باشین امشب دوستای عزیزم دور همی شام پیشم بودن همیشه با اونا بودن پرانرژیه و همیشه تند تند هی از خاطرات گذشته میگیم و میخندیم عصری که شام رو آماده می گذرا انیمیشن شاهزاده ی روم رو چند لحظه ای دیدم دلم برا خودمون سوخت...از چهارده نور چقدر دوریم...چقدر دلتنگشون شدم واقعا اون لحظه نمیدونستم از این چهارده نور معصوم دلم برا کدومشون بیشتر تنگهههه خلاصه کم کم دوستام از راه رسیدن...چقدددد منو غافلگیر برام کیک تولد گرفته بودن.. . کادو و خلاصه یه دور همی عالی گفتن یادته همیشه میگفتی تولدت تو هاله ای از ابهامه؟ و برا تولدت دهه ی ناجیه بگیریم خخخ یادش بخیر چه کارایی داشتیم... البته تولدم نبود ولی الکی برا دور همی یه سو رایز هم دوست خوبم لیلی گذاشت برام اینقدر هم همه انرژی مثبت و صمیمی بودیم که نفهمیدیم زمان چقدر گذشت چقدر این دور همیها دلها رو به هم نزدیک تر میکنه...

من و نمایشنامه نویسی

درخواست حذف این مطلب
چند وقتی هست یکی از دوستای خانوادگیمون میگن بیا همکاری کن صدا وسیما برا نویسندگی ...حداقل بخش رادیو هنوز که هنوزه نرفتم اصلا تهیه کننده رو ببینم چند بار گفته بیا اونجا یه چندسالی بندرعباس بودیم...یه بار نمایشگاه دست آوردهای صدا وسیما بود یه بخشش تست نویسندگی بود...منم که عاشق نوشتن ، رفتم اونجا و یه متن ادبی نوشتم دادم به خانمی که اونجا بود...همه رفتن ولی هنوز داشت با من صحبت میکرد بهم گفت قلم خوبی داری میتونی فردا بیای صدا وسیما اتاق خودم صحبت کنیم درباره ی نویسندگی؟ گفتم یعنی بیام بنویسم؟ گفت آره خوب مینویسی راستش سابقه ی خاصی نداشتم به جز نویسندگی که چند ماهی برا ماهنامه ای داشتم و خبرنگاری بخش دادگاه خانواده ی اون نشریه خیلی ذوق کرده بودم ،خلاصه از خدا خواسته رفتم رادیو بندر پیش خانم ق اونجا قرار شد من از نمایشنامه رادیویی شروع کنم اصلا سررشته نداشتم دیگه یکی از همکاراشون برام توضیح داد.. چقدز متفاوت بود برا هر چیزی باید افکت صدا مشخص می حتی صدای خش خش هر چی افکت ها باید مشخص میشد دور یا نزدیک یا با شدت یا هر مدلی خلاصه از نمایشنامه ی یوسف شروع چون تاریخی بود کلی تاریخی و مذهبی توی رادیو بندر گذروند و تایید شد سریال یوسف هم هنوز پخش نشده بود خلاصه منو دعوت با بچه های تیم صداگذارا آشنا شدم خیلی برام جالب بود همشون بازیگرایی بودن که از سیمای هرمزگان میدیدم... بهشون میگفتم میشه جلوی خودم صدای نقشتون رو دربیارین...خودشون هم خندشون گرفته بود به مرور خیلی از مجریهای رادیو و تلوزیون رو میدیدم گاهی از پشت اتاق اجرا گاهی پیش تهیه کننده ها و این خاطرات برام خیلی جالب بودن هرچند بعد یه مدت دیگه وقت ن ادامه بدم ولی واقعا خاطرات شیرینی بودن... حالا نمیدونم ولی هنوز برا بوشهر هم دنبالش نرفتم... امروز هوا عین اون روزی بود که باخانم ق آشنا شدم و اصلا بعد از چند وقت فهمیدم معاون رادیویی و از مقامات ارشد رادیو بود ولی خیلی متواضع و مهربون...

مامان وبابای عزیزم

درخواست حذف این مطلب
مامان مریض بود رفته بودم ازش پرستاری کنم و ببرمش چقدر پیر شدی مامان گلم ... چقدر دلم سوخت چقدر سخته حالا که همش منتظری ی بیاد ببرتت چقدر خسته ای لابد ... همین که دلت شاد میشه منم خوشحال میشم اون شب که پیشت بودم و ح بهتر شد سجده شکر گذاشتم خدا توفیقم داده بود ... بابام هم چقدر دوست داشت کلی خاطره برام بگه چقدر دوتاتون تنها شدید...

صبوری

درخواست حذف این مطلب
گاهی صبوری عنوان گویای خیلی حرفهاست گاهی حس میکنی صبرت لبریز شده از کاسه ی درونت میریزد نه این که تو صبور نیستی...شاید کاسه صبر دنیا هم لبریز شده گاهی نمیدانی برای کدام دردصبوری کنی گاهی اینقدر بغض راه گلویت را میگیرد که گریه هم آرامت نمی کند گاهی ندای درونت وعقل حکم می کند با صبوری سکوت کنی آن هم جایی که نه گلایه درستش میکند ونه حرف منطقی چقدر دنیا تنگ و کوچک است...قلبت را میفشارد خدایا سپاس که دنیای دیگری برای پرواز وسبکی روحمان قرار دادی اینجا خیلی تنگ است

بوی تازگی

درخواست حذف این مطلب
دلم کمی بوی تازگی میخواهد عین شعر حافظ که زیبا گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم چقدر دلم میخواد تنفس توی فضایی که بوی تازگی بده بوی تحمل بده جایی که آدما همدیگه رو تحمل کنن...اگه حرف حساب زد برچسب نزنن اگه شه ی پاکی داشت دور نندازنش کاش کمی ظرفیتمون بالاتر میرفت... اونوقت میفهمیدیم خدا میلیاردها بنده داره با میلیاردها تفکر...ولی همشون براش تازه و نو و خواستنی هستند تا وقت زندگی بهشون میده قضاوتشون نمیکنه...فقط آغوشش رو بدون منت به روشون باز میکنه فقط میگه بیا پیش من...نمیگه انداختمت دور در منطق خدا تا زنده هستی فرصت داری برای از دل حرکت خدا تو رو از روی دلت میخواد..

از رمق افتاده گانیم

درخواست حذف این مطلب
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن
رها کن در میان خدعه ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم . . . میبینی؟ از رمق افتادیم بی تو افسردگی گرفتم دیگه هیچ اینجا شادم نمیکنه ... نمیدونم چرا حالم اینجوره ... دلم از دنیا به تنگ اومده می خواستم به عشق اومدن تو نفس بکشم آقا ولی حس نفس کشیدن از من رفته فقط اومدن تو شادم میکنه ... همیشه بار خاطرت بودم

کانال تلگرام آری یا نه

درخواست حذف این مطلب
یه بزرگواری اومده بود وبم و از نظر لطفشون گفته بودن کانال تلگرام دارم یا نه نه راستش تصمیم ندارم گاه دلتنگی میشه اینجا نوشت و آشنایان متوجه نشن دلت گرفته ولی کانال باشه بالا ه عضو میشن ... نمیشه

سال نو مبارک (پیشاپیش)

درخواست حذف این مطلب
سلام دوستان باید پیشاپیش سال نو رو تبریک بگم دیگه سال 96 داره تموم میشه الان جونش نزدیک قلبشه هنوز به حلقومش نرسیده حالا ان شاءالله که ت بذاره این دقایق آ به خیر بگذره خخخ چشمم آب نمیخوره یه سال خوش براتون از خدا میخوام هر چند هر چی میخواسته گیرتون بیاد شب قدر گیرتون اومده دیگه چونه نزنید من فقط دوباره شب قدر قسمتم باشه مرکز عشــــــــــــق بهشت رضوی باشم کافیه...